تبليغاتX
●•● خدا هیچ وقت دیر نمی کنه ●•●

Love all ,trust a few ,do wrong to none 
به همه عشق بورز ، به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن
nkdi6kcpebiy3atm8bxq.gifکاغذ کادو..

 خانواده ی فقیری در شهر دور افتاده زندگی می کردند.پدر خانواده از اینکه دخترپنج ساله شان

  مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود ناراحت بود چون همان

 پول به سختی به دست می آمد.

 
دخترک با کاغذ کادو جعبه ای را بسته بندی کرده بود و آن را زیردرخت کریسمس گذاشته بود.

 صبح روز بعد دخترک جعبه را نزد
 پدرش برد و گفت:" بابا این هدیه ی منه! "...

پدر جعبه را از کودک خردسالش گرفت و آن
را باز کرد ، داخل جعبه خالی بود..

پدر با عصبانیت فریاد زد : مگه نمی دونی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه

 چیزی بگذاری؟؟ " . اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت : "بابا جون

من پول نداشتم ولی در عوض هزاران بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم ".

چهره ی پدر از شرمندگی سرخ شد ، دختر خردسالش را در بغل گرفت و غرق بوسه کرد.

+ نوشته شده در 88/06/15ساعت 15:59 توسط غزاله |

the brightest future will alwayes be based on a forgotten past you

can,t go
forward in life until you let go of you,r past failvres and heartaches

همیشه بهترین آینده در پایه گذشته ای فراموش شده بنا میشود

تا غم ها و اشتباهات گذشته را رها نکنی نمی توانی

در زندگی پیشرفت کنی!!


 


فقیر و ثروتمند

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او

نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت درباره ی مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد:عالی بود پدر.

پدر پرسید:چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه،یک سگ داریم و

آنها چهار تا را دارند

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان،حیاط ما

به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرفهای پسر زبان پدر بند آمده بود،پسر

 اضافه کرد:متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا" چقدر فقیر هستیم!!!

+ نوشته شده در 88/05/01ساعت 17:13 توسط غزاله |

           Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service                        All animal’s , except man

know that the principalbusiness of life is to enjoy it

همه ی حیوانات به جز انسان می دانند که هدف اصلی زندگی لذت

بردن از آن است  (ساموئل باتلر)

 

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comفرودگاه...

 شبی زنی در فرودگاه در انتظار پرواز هواپیما بود

 در فروشگاه فرودگاه کتابی نظرش را جلب کرد آن را به همراه یک

بسته بیسکوئیت خرید و جایی برای نشستن پیدا کرد.

مجذوب کتاب شده بود که ناگهان متوجه مردی شد که به او نزدیک شدو در کنارش

 نشست.سپس یک یا دو بیسکوئیت از بسته ای که آن وسط بود برداشت.

زن سعی کرد از این جسارت بزرگ او چشم پوشی کند و به خواندن کتاب ادامه داد و گاهی

 بیسکوئیت می خورد و گاهی نیز به ساعتش نگاه می کرد.تعداد بیسکوئیت های زن

هر لحظه کاهش پیدا می کرد و زن هر لحظه عصبانی و عصبانی تر می شد.

با خود گفت اگر من آدم خوبی نبودم حتما" جواب این عمل زشتش را می دادم.

با هر بیسکوئیت که زن برمی داشت مرد نیز بیسکوئیت دیگری برمی داشت تا زمانی

 که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود زن پیش خود فکر کرد که آن مرد چه کاری

انجام خواهد داد مرد با خنده ای که بر لب داشت آخرین بیسکوئیت را

برداشت و دونیم کرد،نیم را تعارف کرد و نیم را خورد.زن با خود فکر کرد

 عجب مرد گستاخ و دیوانه ای است چرا هیچ تشکری نمی کند؟

وقتی زمان پرواز شد آهی کشید و برخاست وسائلش را جمع کرد و به طرف درب خروجی

 حرکت کرد از نگاه کردن به آن دزد نمک نشناس خودداری کرد  و سوار

هواپیما شد و صندلی اش را پیدا کرد و شروع به خواندن کتابش کرد  که تقریبا" کتاب

داشت تموم میشد . وقتی مجددا" بارهایش را دید واقعا" تعجب کرد بسته ی

 بیسکوئیت داخل بار هایش بود با تعجب گفت که بسته ی بیسکوئیت

من اینجاست پس آن بسته بیسکوئیت متعلق به او بود !!!

و او سعی می کرد آن را تقسیم کند … او با غم و اندوه فهمید که دیگر برای عذر خواهی

دیر شده و دریافت که :

خود او انسان گستاخ و نمک نشناس و دزد اصلی بوده است!

+ نوشته شده در 88/04/13ساعت 20:49 توسط غزاله |

 

Garment worm by child when it’s mother’s feeling cilly

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Serviceمادرها هر وقت سردشون میشه یه پلیور تن 

بچشون می کنن...                                                            

        

 

 

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Serviceچه کسی را باید دعوت کرد؟؟؟

 

زنی از خانه اش بیرون آمد و سه پیرمرد با ریش های سفید دیدکه

 جلوی حیاط نشسته بودند  او نتوانست آنها رابشناسد.گفت:

فکر نمی کنم شما را بشناسم ولی فکر کنم گرسنه باشید

 بیایید داخل و چیزی بخوری.آنها پرسیدند:آیا مرد

داخل منزل است؟زن پاسخ داد:نه بیرون است.آنها پاسخ

دادند:نه ! نمی توانیم داخل بیاییم.بعد از ظهر وقتی همسرش

به خانه برگشت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد شوهرش

گفت:برو به آنها بگو من خانه ام و آنهارا دعوت کن

تا به داخل بیایند.زن به بیرون رفت و مردان را  به داخل دعوت کرد

آنها پاسخ دادند:ما نمی توانیم همه با هم به داخل بیاییم

زن خواست بداند چرا؟یکی از آنها شروع به توضیح دادن کردبه

یکی از دوستان اشاره کرد و گفت:نام او ثروت است 

سپس به دیگری اشاره کرد و گفت:نام او موفقیت است و پس

از آن گفت:نام من هم عشق است و اضافه کرد برو داخل

با شوهرت بحث کن و تصمیم بگیر که میخواهید کدامیک

از ما به خانه تان بیاید.زن به داخل رفت وسخنان پیرمردها را به

همسرش گفت.شوهرش بسیار لذت برد وگفت:چقدر خوب!!  

حال اینکه این موفقیت نصیب ما شده بیا ثروت را به داخل

خانه دعوت کنیم بگذار او بیاید و خانه مان را پر  ثروت نماید.زن

نظرش متفاوت بود : عزیزم چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟دختر 

خانواده شان در گوشه ی دیگری از خانه این صحبتها را گوش می

 داد به داخل آمد و نظرش را بیان کرد : بهتر نیست عشق را

دعوت کنیم و خانه مان را با عشق پر کنیم؟مرد به زنش

گفت:بیا به توصیه ی دخترمان عمل کنیم برو و از عشق دعوت کن

تا مهمان ما باشد . زن بیرون رفت و از مردها پرسید کدامیک

عشق هستید؟لطفا" بیاو مهمان ما باش .

 زن از آنچه میدید متعجب شد و به حالت کنایه به موفقیت و ثروت

نگاه کرد وگفت:من  تنها عشق را دعوت کرده ام چرا شما هم

میآیید؟ پیرمرد ها پاسخ دادند:اگر شما ثروت و یا موفقیت را دعوت

 می کردید دوتای دیگر در بیرون خانه می ماندیم از آنجایی

که شما عشق را دعوت کردید ما نیز با او داخل شدیم چون هرجا

که او می رود ما نیز با او هستیم هر جا عشق است  

آنجا ثروت وموفقیت نیز خواهد بود.

+ نوشته شده در 88/04/02ساعت 15:39 توسط غزاله |

Don’t count the years-count the memories!!     

سالها را نشمار-خاطره ها را بشمار!!                                                                                                                                                      

View Full Size Imageمادر

-در آن هنگام که به این جهان چشم گشودی تو را در آغوش کشید تو با ناله ها و شیون هایت مانند فلوت از او قدر دانی کردی…

-هنگامی که یک ساله بودی به تو غذا می داد و تو را به حمام می برد از او با گریه های شبا نه ات قدر دانی کردی…

-زمانی که 2 سال بیشتر نداشتی او به تو راه رفتن آموخت و تو با فرار کردن هنگامی که از نگرانی تو را صدا کرد از او قدر دانی کردی…

-3 ساله بودی و تمام و عده های غذایی تو را با عشق آماده می کرد و تو با پرت کردن ظرف غذایت بر روی زمین از او قدر دانی کردی..

-وقتی 4 سال داشتی تعدادی مداد رنگی برای نقاشی به تو داد و تو با رنگ کردن میز نهار خوری از او تشکر کردی..

-در 5 سالگی تو را برای تعطیلات آماده کد و لباس پوشانید و تو با افتادن در چاله ای از گل از او قدر دانی کردی..

-6 ساله بودی که تو را برای رفتن به مدرسه آماده کرد و تو با فریاد زدن من به مدرسه نمی روم از او قدر دانی کردی..

-در 7 سالگی برایت یک توپ  والیبال خرید و تو با پرت کردن آن به طرف پنجره ی همسایه از او تشکر کردی..

-هنگامی  که 8 ساله بودی به تو یگ بستنی داد و تو با ریختن تمام آن بر روی لباس ایت از او تشکر کردی..

-در 9 سالگی شهریه ی کلاس موسقیت را پرداخت و تو با زحمت  تمرین ندادن به خود از او قدر دانی کردی..

-و هنگامی  که 10 ساله بودی در طول روز رانندگی می کرد و تو را با ماشینش از کلاس فوتبال به ژیمناستیک و پس از آن به تولد دوستت می برد و تو در هنگام پیاده شدن از ماشین بیرون می ریدی و به پشت سرت نگاه نمی کردی..

-هنگامی که 11 سال بیش نداشتی تو و دوستانت را به سینما برد و تو با درخواست اینکه در یک ردیف صندلیه دیگر جدا بنشینید از او سپاس گذاری کردی..

-در 12 سالگی برای پرهیز از دیدن برنامه های تلویزیون به تو هشدار داد و تو با صبر کردن تا موقعی که او از خانه خارج شد از او قدر دانی کردی…

-در نوجوانی هنگامی که 13 ساله بودی مدل مویی را به تو پیشنهاد کرد و تو با گفتن اینکه سلیقه نداری از او تشکر کردی..

-در 14 سالگی مخارج اردوی یک ماه ی تابستانی ات را پرداخت کرد و تو با فراموشکردن نوشتن حتی یک نامه از او قدر دانی کردی..

-در 15 سالگی از سرکار به خانه آمد و منتظر در آغوش کشیدن تو بود با قفل کردن در اتاقت از او قدر دانی کردی…

-زمانی که 16 ساله بودی به تو آموخت که چگونه با ماشینش رانندگی کنی و تو با از دست دادن تمام موقعیت ها از او قدر دانی کردی..
-در 17 سالگی انتظار تلفن تو را می کشید و تو با مشغول کردن تلفن در طول شب از او تشکر کردی..

-در 18 سالگی برای فارغ التحصیل شدن از دبیرستان گریست و تو با بیرون ماندن از خانه و رفتن به مهمانی های شبانه از او قدر دانی کردی…

- در 19 سالگی شهریه دانشگاهت را پرداخت و چمدانهایت را تا دانشگاه با ماشین حمل کرد و تو برای اینکه جلوی دوستانت خجالت زده نشوی از او در بیرون خوابگاهت خداحافظی کردی…

-در 20 سالگی از تو پرسید آیا تو برای زندگی آینده ات کسی را انتخاب کرده ای؟و تو با گفتن اینکه به تو مربوط نیس از او سپاس گذاری کردی..

-هنگامی که 21 ساله بودی برای آینده ات شغلی پیدا کرد و تو با گفتن نمی خواهم مانند تو باشم از او قد دانی کردی…

-در 22 سالگی هنگامی که برای فارغ التحصیل از دانشگاه تو را در آغوش گرفته بود با درخواست پرداخت مخارج سفرت به اروپا او را تحت فشار گذاشتی…

-وقتی 23 سال داشتی مبلمانی برای اولین آپارتمانت از او هدیه گرفتی و در جلوی دوستانت چقدر اینان زشتند از او تشکر کردی..

-وقتی 24 ساله بودی با نامزدت ملاقات کرد و در مورد برنامه های آینده اتان از او سوال هایی کرد و تو با غرغرهای زشت و زننده درخواست اینکه بس کنید از او تشکر کردی..

-در 25 سالگی در تامین مخارج ازدواجت کمکت کرد و پس از گریستن فراوان بیان کرد که عمیقا" به تو عشق می ورزد وتو با رفتن به مرکز شهر و زندگی در آنجا از او قدر دانی نمودی…

-در 30 سالگی به شما توصیه کرد بچه دار شوید و تو با گفتن امروزه همه چیز تغییر کرده است از او قدر دانی کردی..

-در 40 سالگی برای یاد آوردن روز تولد یکی از بستگانت تماس گرفت و تو با گفتن سرم خیلی شلوغ است از او تشکر کردی..

-در 50 سالگی…..؟؟؟

پس روزی در سکوت از دنیا رفت و آنچه تو تصور آمدنش را نداشتی مانند یک تند باد همه چیز را در هم شست((مرا تکانی بده فرزندم در تمام طول شب مرا تکانی بده دستی که گهواره را تکان می دهد جهانی را تکان خواهد داد. ))

بیایید تنها لحظه ای از وقتمان را برای ستایش و قدردانی از انکه مادر صدایش می کنید بگذرانید…

هیچ جانشینی برایش وجود ندارد هر لحظه اش را برای پرورش ما صرف کرد، به زمانهایی فکر کن که تصور می کنی او نمی تواند مانند بهترین دوست تو باشد و یا با تمام افکارت هم عقیده باشد ولی در هر حال او هنوز مادرت است!!!!

+ نوشته شده در 88/02/26ساعت 15:35 توسط غزاله |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، ‏‎
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، ‏‎
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، ‏‎
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی‎.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، ‏‎
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی‎. ‎
برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی، ‏‎
از جمله دوستان بد و ناپایدار، ‏‎
برخی نادوست، و برخی دوستدار‎
که دستکم یکی در میانشان‎
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد‎.‎
و چون زندگی بدین گونه است، ‏‎
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، ‏‎
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، ‏‎
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، ‏‎
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد، ‏‎
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی‎
نه خیلی غیرضروری، ‏‎
تا در لحظات سخت‎
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است‏‎
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی‎
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند‎
چون این کارِ ساده‌ای است، ‏‎
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند‎
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی‎.‎
و امیدوارم اگر جوان هستی‎
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی‎
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی‎
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی‎
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد‏‎
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند‎.‎
امیدوارم سگی را نوازش کنی‎
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی‎
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد‏‎.
چرا که به این طریق‎
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان‎.‎
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی‎
هرچند خُرد بوده باشد‎
و با روئیدنش همراه شوی‎
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد‎. ‎
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی‎
زیرا در عمل به آن نیازمندی‎
و برای اینکه سالی یک بار‎
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است‎»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است‏‎!‎
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی‎
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی‎
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان‎
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید‎.‎
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد‎
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم‎...‎
بیایم کمی همدیگر و بیشتر دوست داشته باشیم و چشم دیدن شادی های همدیگر را داشته باشیم.

سال خوبی داشته باشین دوستای گلم...!!!

 

+ نوشته شده در 87/12/27ساعت 16:30 توسط غزاله |

فرمول خوشبختی ، غرق شدن در چیزهای بی مقدار است.

 The formula for complete happiness is to be very busy 

(with theunimportant things. (Newton

 

 

پیر مرد.....!!

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با

یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد میشدند

به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیر مرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتن:باید ازت عکس برداری بشه تا

 مطمئن شیم جایی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی

 نداشته باشه.پیرمرد غمگین شد و گفت:خیلی عجله

 دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.پرستاران از او دلیل عجله

اش را پرسیدند.او گفت:همسرم در خناه ی سالمندان است

 و من هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم .

امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر

از این بشود.یکی از پرستاران به او گفت : ما خودمان به او

خبر می دهیم تا منتظرت نماند.پیرمرد با اندوه گفت که خیلی

متاسفم او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد

او حتی مرا هم نمیشناسد!!پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند

که شما کی هستید دیگر چه را برای صرف صبحانه پیش او 

 می روید؟؟

 

پیرمرد با صدایی گرفته ،با صدایی آرام گفت:

 

اما من که میدانم او چه کسی است.

+ نوشته شده در 87/10/02ساعت 21:34 توسط غزاله |

....!Love is like war

!.....Easy to start

....Difficult to end

....!And impossible to 4get 

عشق يه جنگ دوست داشتنيه

به آسوني شروع مي شه

به سختي پايان مي پذيره

و گرفتنش براي شما غير ممكنه.

 

 

 

Click the image to open in full size.فرشته اي در انتظار من ..............

روزي كودكي خواست به دنيا بيايد.از خدا پرسيد:"به

من گفته اند امروز من را به زمين مي فرستي.اما

چه طور مي توانم آنجا زندگي كنم؟

من خيلي وچك و نا توانم."

خدا گفت :"عزيزم!از ميان همه فرشتگانم يكي از آن ها را براي

 تو انتخاب كرده ام او منتظر توست و از تو مراقبت خواهد كرد .

كودك گفت:"اما خدايا! من در بهشت كاري نمي كنم

 جز خواندن و خنديدن و همین مرا شاد می کند."

خدا گفت :"در آنجا فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و تورا

 خواهد خنداد.او تو را شاد خواهد كرد."

كودك گفت:"وقتي مردم حرف مي زنند من زبان آن هارا نمي فهمم،

 چه كار كنم؟"

خدا گفت:"فرشته ي تو زيباترين و شيرين ترين حرف هارا به

  تو خواهد گفت كه تا به حال نشنيده اي.

او با صبر و حوصله زبان آن هارا به تو ياد خواهد داد ."

كودك گفت:" خدايا وقتي مي خواهم با تو صحبت كنم چه كار

 بايد بكنم؟"خدا گفت:"فرشته ي تو دستانت را بالا خواهد برد

 و دعا كردن را به تو ياد خواهد دادو من صدايت را خواهم شنيد.

كودك گفت:"شنيدم روي زمين آدمهاي بد هم زندگي مي كنند

كارهاي زشت و ناپسند انجام مي دهندوچه كسي ازمن در برابرآنها

  دفاع خواهد كرد؟"

خدا گفت:"فرشته ي تو از تو دفاع خواهد كرد ، حتي اگر جان

 او به خطر بيفتد.توازهر چيز ديگري براي وبا ارزش تري."خدا لبخند زد

 و ادامه داد:"فرشته ات به تو يادمي دهد چگونه خوب باشي

 و خوب زندگي كني و پاك ومنزه به سوي من برگردي

  و از نگاه به او خواهي دانست كه من هميشه با توام."

آن گاه صداهايي از زمين به آن ها رسيد و كودك مي دانست وقت رفتن

 رسيده است.كودك به خدا گفت:"خدايا حالا كه بايد بروم

مي توني اسم فرشته ام را به من بگويي تا او را بشناسم؟"

و خدا گفت:"نام واقعي فرشته ات مهم نيست 

 تو او را "مادر"صدا خواهي كرد...............

 

+ نوشته شده در 87/07/17ساعت 17:51 توسط غزاله |

Dark horse 

Dark horse trot in the farm 

When twilight Come in to view

Morning star Praised by horse

 

اسب سياه

اسب سياه در مزرعه يورتمه مي رود

وقتي سپيده دم پديدار مي شود

ستاره صبح توسط اسب ستوده مي شود

 

 

 

 View Full Size Imageهر كسي مي توانست

چهار نفر بودند اسمشان اين بود:

همه كس ، يك كسي ، هر كسي ، هيچ كس

كار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند كه يك كسي

 اين كار را به انجام مي رساند .

هركسي مي توانست اين كار را بكند ، اما هيچ كس اين كار

 را عملي نكرد .

يك كسي عصباني شد چرا كه اين كار ، كار

 همه كس بود ، اما هيچ كس متوجه نبود كه همه كس اين

 كار را نخواهد كرد . سرانجام داستان اين طورتمام شد

 كه هر كسي يك كسي را سرزنش كرد كه چرا هيچ كس

كاري را نكرده كه همه كسي مي توانست انجام دهد.

 

+ نوشته شده در 87/06/14ساعت 17:57 توسط غزاله |

View Full Size Imageگنجشکه به خدا گفت:لونه ی کوچیکی داشتم

که آرامگاه خستگی و سر پناه بی کسی ام بود اما

طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تورا گرفته بودم؟

خدا گفت:ماری در راهه لونه ات بود . تو خواب بودی.

باد را گفتم لونه ات را واژگون کند تا تو از کمین مار پر گشودی !

چه بسا بلاها که که از تو به واسطه محبتم دور کردم

و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 17:23 توسط غزاله |

بیراه ای را که رفتیم به گذشته بسپار و
گذشته را به باد در راه و زندگی برای
هیچ کس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست که ادامه دارد
,نه دیروز!



سلام من غزاله ام.خیلی ممنون که
به این وبلاگ سری زدید.بدونید که
نظرات شما به بهتر شدن این وبلاگ
کمک می کنه. اگه متنی داشتید که
دوست دارید توی این وبلاگ نوشته
بشه حتما برام بنویسیید.
خوشحال می شم.

Home
Email
Night Skin